نوستالژی

شعر شاید تکامل خمیازه های ما باشد، که هنگام کمبود اکسیژن و نومیدی برای خدایان کشیده ایم

دایره
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤  

روان دریا

شبیه اسپی

به عقب می نگریست

کوه

جابجا قد می کشید

هوا

از باد می ترسید

سنگ

در اندوه تصور بیجا شدن بود

آفتاب

تنها تصوری از خود

در نیمه روزان داشت

لحن تند مردی

برای دلبستن به بهشت

- برای ماندن -

مقدس می شد

زنی

دلبستگی هایش را

به چشمه می خواند

پیر مردی

نومیدی هایش را

به میسه می گفت

درد روستا

از ویران شدن بود

ترس من

از سی ودو ساله شدن

روان دریا

به عقب می نگریست

خدا

از تصور درخت زندگی می آمد

آوارگی گیلگمیش

کتاب قرن 21 می شد

من

در دایره میل ونفرت آدمی

می ماندم


کلمات کلیدی:
قصه
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥  

گام هایم

هر شام تا خانه رسیدن

یک روز زندگیم را

متروک می کنند

من باید

هر شام خانه بروم

تا برای دخترانم

متروکه های یک روز زندگیم را

به قصه تبدیل کنم

من باید

هر شام خانه برم

تا فلورانس و کلوپاترا

از دروازه شکایت کنند

از دیوار شکایت کنند

از زبان اشیا سخن بگویند

و از زبان گربه ها

قصه کنند

و من

سفر کنم تا کودکی های بشر


کلمات کلیدی:
میرایی
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥  

به بقای یک ناجو

در وجودم

بعد عبور از لحظه

روییدی

من خاک شدم

من آب شدم

برای بقای تو


کلمات کلیدی:
معشوق من
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢  

 معشوق من

شاید در ناهوشیاری ازل 

برخلاف زمان

آن سوتر از ماقبل تاریخ

بی درک هیچ نوروزی

بی هیچ آینه ی امنیت

آبستن می شود

از آب وآتشفشان

شاید یک مغاره باشد

بی دین و تاریک

برای کشف او

ره می سپارم

در این مسیر:

برج های دو قلو فرو می ریزد

صدام، قرانی در آغوش

مرگ را از دار دموکراسی

مزه می کند

انفجار هیروشیما

فضای آرام گوشم را

به هم می زند

شیهه اسپان را می شنوم

اسکندر در بابل جان می دهد

کمبوجیه با خواهرانش می خوابد و

آپیس را به شمشیر می زند

فراعنه پیش از مردن به مرگ برخورد می کنند و

اهرام می سازنند

ستاره ی دنباله داری ظهور می کند

می پرسم: معشوق من کجاست؟

بی هیچ پاسخی،

از هم می پاشد

صدایی را می شنوم

که غرق می شود

در شادیی ناآگاه ی درونش

تندتر می دوم

شاید این صدا

مر، مر دیوار زهدان معشوق من است

که برای ظهور شهوت

بی خردی لذیذی زندگی را

در اندامی

به وجود می آورد

به دو دیناسور نر بر می خورم

پیش از انزال جان داده اند

تعقلم شبیه خرسی می شود

که رابطه ها را از ترشح تناسل ماده می داند

و زندگی را فراتر از تقدس

در پاکی ناهوشیاری

احساس می کند

پیامبران

واژه بر دست

اوراد بر زبان

در پیشگاه یک ملکه

در گستردگی یک کندو عسل صحرایی

به صفحه های ناخوانای تعقل کتاب هاشان

پرس می شوند

واژه ها در کدورت زمان

شبیه مورچه  ها در عسل

سالم اما بی روح متوقف می مانند

خدایان عاطل

آن سوتر از ستارگان

هستی خویش را منجمد می کنند

فقط یهوه می ماند و خدای ابن لادن

من می روم

شبیه ناآگاهی شهوت

به سوی اندام دلدار

کوه ها به هم می رسند

دریاها در مغاره ها فرو می روند

یهوه شاید برای آخرین بار

با تبار رعد

شارن را می آزماید

روان یاسر عرفات

از پیوستن به آفتاب ممانعت می شود

بر جمهوری اسلامی

بزرگ غضبی نازل شدنی ست

من می روم

به سوی اندام دلدار

اندام دلدار:

شاید مرکز عالم است

در جلجتا

آنجا که خون مسیح

بر جمجمه آدم می ریزد

بزرگ بخشایشی ارزانی می شود

آفتاب مکث می کند

عقربه ها

بر دایره صفر می چرخند

زمان،

پس از یک زنای مقدس

سر از نو آغاز می شود

معشوق من

به ظهور نمی رسد

شاید در همخوابگی ازل وابد دیگر

ظهورش اتفاق بیفتد

من در این آشوب

جان می بازم

در مهتاب زنده می شوم

ماه، مار می شود

به زمین فرود می آید

بکارت دوشیزگان را

بر می دارد

معشوق من ماه می شود

بر شامخ ترین قله می نشیند

و از هر درختی

به آسمان صعود می کند

محاق ماه فرا می رسد

سفر من روایتی می شود

از سرنوشت حقارت یک شهوت

که باز به خودش برگشته است

کوه می گوید: ماه- معشوق تو

بزرگ روسپی ست

ناهوشیارتر از ازل

آشوب برانگیزتر از ابد

پر وسوسه تر از گیسو

شگرف تر از سرنوشت یک مغاره

به روسپی بودنش ارج بگذار!

من به اتکای یک درخت

در پناه ی یک مغاره

بی حضور خدایان

ناقرارتر از انسان مدرن

کنار چشمه ای متوقف می مانم

هرچه صدا کردم

صدا، صدای خودم بود

که به من بر می گشت

چقدر صدا کنم!

چقدر صدا کنم؟


کلمات کلیدی:
مادرم دیگر نمی گوید...
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩  

 تربزهای ده

دیگر نمی رسند

دختران روستا

با مادرهاشان

سفر نمی کنند

به کلبه های سه – پنج روزه کنار پالیز

و پسران ده

گوگمگ ها

به دزدیدن تربز

بیرون نمی شوند

شاید رابطه ها

از هم گسسته باشد

نه شام، شیرینی دارد

نه شیرینی، شامی

مادرم دیگر نمی گوید:«بهتر است چشمه از خانه دورتر باشد

تا در این مسیر

زنان دست و دل بازی کنند»

همه چیز را حلال باید خورد

آب را از چاه حویلی تان!


کلمات کلیدی:
ابلیس
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩  

چقدر عاشقت شدم!

به اندازه یک چمن دشت

تا تو پاهش بزنی

به امتداد یک رودخانه آب

تا تو آسوده در آن

آب تنی کنی

و من با صد زبان حس

مزه کنم تن تو

به بی پایی حلزون

بلغزم روی بدن تو

به سر سختی آب

ترا چلقی زنم

و با حس ماهی ای فراری از چنگک

معبرهای آبی زیستن را

در تو بدوم

تا جنین وار

در رطوبت چسپوگی شیرین

دم بکشم


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤  
تو بودی!
پیکرت؛
پیکر – پیکر
جاده را می انباشت
و تداوم منحنی بدنت
بغل – بغل وسوسه
در فضا پرتاب می کرد
و من چه حقیرانه
به جای خالی اندام – اندامت
روی جاده ریختم
پس از رفتنت
شکسته های چشمم را جمع کردم
به منحنی های فضا (که از انحنای قامت تو جا مانده بود)
با دست هایم
به دار زدم
تا خدا مثل من موجودی حقیر، خلق نکند!

کلمات کلیدی:
شراب بیار
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  
رابطه تصور تو و عشق من
از آسمان و پیاله تا شراب
از اغوای تو و وسوسه من
تا شیطان و خدا
قدم به قدم با گناه
به سراندیب می افتد!
به من چه
بگذار خدا و شیطان مشت و یخن
- از بهشت تا دوزخ
از آسمان تا زمین
برای تصاحب انحنای قامت یک زن - بمانند.
شراب بیار!
تا تو را
در تصور پیاله و گناه بنگرم
بیگناهی سزاوار آدم نه، سزاوار درخت است
شراب بیار!

کلمات کلیدی:
خمیازه
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  
در پایان حضور  - آنجا -
چه دنیایی لایتناهی‌ای
برای دیدن جان می‌گیرد
ایستگاهی می‌شود
وسط ازل وابد
و چشمی همیشه باز می‌ماند
برای دنبال کردن پایان حضور
در موهومی زندگی
و گامی
جفت نمی‌‌شود
وسط‌اش فاصله است
برای عبور از زیستن
و رفتن تا - آنجا -
که لایتناهی، صفر در صفر می‌شود
صفر
پایان حضور نه
آغاز حضور نه
شاید وسط ازل وابد
مکان دایناسور یا ماموت
سخنی از رب‌النوع یا دیو
در این وسط
همیشه آدمی می‌ایستد
و خمیازه می‌کشد:
چه دنیایی لایتناهی‌ای!

کلمات کلیدی: